تبليغاتX
...:::با تو بودن را دوست دارم:::...

del-bia-berim

ملیحه

del-bia-berim

http://del-bia-berim.blogfa.com

...:::با تو بودن را دوست دارم:::...

...:::با تو بودن را دوست دارم:::...

...:::با تو بودن را دوست دارم:::...

Here I am
This is me
There's nowhere else on earth I'd rather be
Here I am
It's just me and you
Tonight we make our dreamss come true
It's a new world
It's a new start
It's alive with the beating of young hearts
It's a new day
It's a new plan
I've been waiting for you
Here I am
Here I am

Here we are
We've just begun
And after all this time, our time has come
Yeah, here we are
Still going strong
Right here in the place where we belong
Oh, it's a new world
It's a new start
It's alive with the beating of young hearts
It's a new day
It's a new plan
I've been waiting for you
Here I am
Oh, here I am
Right next to you
Here I am
And suddenly the world is all brand-new
Here I am





دوستت دارم مهربان من

...:::با تو بودن را دوست دارم:::...

...:::با تو بودن را دوست دارم:::...
دوستت دارم مهربان من
شاعر مي شوم به يادت .....

       امروز به اندازه تمام دلتنگي هايم شاعر مي شوم.


      پيراهن غصه هايم را به تن مي کنم


 


      و مي نويسم از تمام شمع هاي اميدي که در دالان قلبم خاموش مانده اند


 


      و از پروانه هاي بي وفاي روزگار که با رفتنت آن ها مرا ترک گفته اند.


 


     شاعر مي شوم


 


     به اندازه اي که رنگ چشمان تو را در قاب نوشته هايم جاي دهم


 


      و به آن ها بگويم امروز بي قرار تر از هميشه ام.


 


     شاعر مي شوم به اندازه اي که لبخند تو را روي نوشته هايم بيابم


 


      و ببينم آنها با حضور نامت در صفحات دفترم خوشحالند


 


     و از نبودنت در صفحه روزگار نالان.


 


     از تمام غصه هايي که  پيچک وار ديواره قلبم را مچاله کرده اند


 


     درمي يابم که شاعران بي قرارند.


 


      بي قرار و محزون درست مثل ني و آن شاپرکي


 


      که  ديروز از پيرزن تنهاي قصه ها مي گفت.


 


     شاعران تنهايند.


 


      اين را امروز از باورهاي فرداهاي گذشته دانستم


 


      از چشمان بي فروغشان که در فردا خشکيد.


 


     پس من هم شاعر بودم.


 


      از همان روزي که  خانه خاکي را بر گل ها و سنجاقکهاي روي زمين ترجيح دادي.


 


      از همان روزي که چشم هايت را بستي و مهمان خاک  گشتي


 


      و همه اينها يک بهانه دارد


 


    بهانه من رفتن توست. تو مرا خيلي زود شاعر کردي...خيلي زود.



|+| نوشته شده توسط ملیحه در سه شنبه سوم دی 1387 و ساعت 13:44 |
خداونداااا......

خداوندا

با من بمان که ظلمت شب از راه می رسد....

وقتی که هیچ یاوری نیست و آسایش گریخته است

خدایا !

ای یاور بی کسان با من بمان !

در هر لحظه به حضور تو نیازمندم...

چه چیزی جز لطف تو می تواند ترس ها را در هم شکند ؟

چه کسی جز تو می تواند راهنما و پناه من باشد ؟

در روزهای ابری و آفتابی با من بمان......

از هیچ دشمنی نمی هراسم ...

چرا که تو در کنار منی  و پشت من و می دانم که در انتها

ایمان به تو نجات بخش من خواهد بود

خدای نورم از درگاه امیدبخشت ناامیدم مگردان

هنگامی که بر فرشته ی وحی فرمان دادی تا

کلامت را آرامش بخش وجودم کند...

آمین...

|+| نوشته شده توسط ملیحه در جمعه سوم آبان 1387 و ساعت 9:49 |
..............
 -  افلاطون میگه : اگه با دلت کسی یا چیزی رو دوست داشتی زیاد جدی نگیرش. چون کار دل دوست داشتنه...

درست مثل کار چشم که دیدنه ... ولی اگه کسی رو با عقلت دوست داشتی بدون داری چیزی رو تجربه می کنی

که اسمش عشق واقعیه !!!
|+| نوشته شده توسط ملیحه در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 18:25 |
.............!!!
وداع .......

 

 

وداع ...............

 

وداع ...........

وداع .........

|+| نوشته شده توسط ملیحه در جمعه هشتم شهریور 1387 و ساعت 17:29 |
عشق.!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟................

....................


من تمام عاشقانه ها را جدی گرفتم. برای هر که دلم را لرزاند کلبه ای ساختم حتی باحصیر،اره خسته ام ،دارم


برای تو می نویسم، خدا نکند تجربه کنی،درد بدیست شهر به شهر ، خانه به خانه هم پی درمانش بگردی،هر

چه بیشتر برگردی کمتر می یابی،سخت است تنهای تنها باشی،بعد کسی از روی ترهم یا اصلا از روی

مهربانی نگاهت کند،نا خواسته از صبح زود روبرویت بنشیند و برایت چند ساعتی حرفهای قشنگ بگوید و تو

مجبور باشی نگاهش کنی و حتی رویت نشود بگویی لااقل توی اتاق من لطفا نه، آن وقت روی لب یا توی دلش

کم کم می گوید حسود، و این اصلا خوب نیست.


سخت است وقتی شبی را که می خواهی دو کلام حرف غصه دار پاییزی در گلوی خاطراتت بچکانی آن را

عاشقانه تر از صبح جلوی چشمت تکرار کنند،چون اتاق من امن ترین جا برایآشکار کردن عشق است. دیوانگی

ام سرریز شده است از بس عاشق و معشوق های نمی دانم واقعی یا غیر واقعی از کنارم با تمسخر گذشتند

و من از عشق، تنها باران و رویا و چند تکه دست نوشته ای که در قلبم دارم که فقط برای آرزوهایم بوده.مردم از

بس مردم بی دلیل،لذت روزهای طولانی عاشقیشان را به رخ دردهای نهفته ی بیقرارم کشیدند. چه کنم؟توی

ذوقشان بزنم و فزیاد بکشم، به خدا من نمی خواهم چنین کنم یا حقیقتش نمی توانم اینها را بشنوم.یعنی اینها

می خواهند تعریف کنند یا دل مرا بسوزانند؟ اگر اولی هم درست باشد من دیگر طاقتش را ندارم، چرا همه فکر

میکنند من خوشبختم...!

|+| نوشته شده توسط ملیحه در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 و ساعت 10:30 |
می دونی ............................................

........................


می دونی؟

یه اتاق باشه ... گرم گرم ... روشن روشن ....

تو باشی منم باشم .

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید .... تو منو بغل کردی که نترسم

که سردم نشه نلرزم ......

میدونی ؟

تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار ....

پاهاتم دراز کردی ... منم اومدم نشستم جلوت... بهت تکیه دادم.....

دوتا دستاتو دور من حلقه کردی

بهت می گم : چشاتو می بندی ؟ می گی : آره

چشاتو می بندی ........

بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟ می گی : آره

و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم

آروم ... آروم ... قصه می گی

یه عالمه قصه ی بلندو طولانی که هیچوقت تموم نمی شه

می دونی ؟

می خوام رگمو بزنم

رگ خودمو .... دست چپمو .... يه حركت سريع ... يه ضربه ي عميق ... بلدي كه ؟

نه !. وای !!! تو که نمی بینی..

و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم

تو چشماتو بستی و نمی بینی..

من تیغ رو از جیبم در میارم .. نمی بینی که سریع می برم...

نمی بینی که خون فواره می کنه ...روی سنگهای سفید

و نمی بینی که دستم می سوزه

من لبمو گاز می گیرم که نگم آخ..

که تو چشماتو باز نکنی و نبینی

تو داری قصه می گی و هیچ چیز رو نمی بینی

من دارم دستمو نگاه می کنم

دست چپمو ... خون ازش میاد ...

می دونی ؟

دستمو می ذارم رو زانوهام ... خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگها

مسیرش قشنگه ...حیف که چشمات بسته است ... نمی بینی...

تو بغلم کردی نمی فهمی که سردم شده

محکم تر بغلم می کنی تا گرمم بشه...

می بینی که نامنظم نفس می کشم ...

تو دلت می گی : آخی ......

نفسم گرفت ... می بینی ولی محکم تر بغلم می کنی

سرد تر می شم ... می بینی که دیگه نفس نمی کشم ...

چشما تو باز می کنی و می بینی که من مردم ....

می دونی ؟

می ترسیدم خودمو بکشم ...

از سرد شدن ... از این هایی که مردن ... از خون دیدن ....

ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم...

مردن خوب بود ...

آروم آروم ... در کنار تو ... در آغوش تو ...

گریه نکن

من دیگه نیستم که ببوسمت ...

گریه نکن ...

دلم می شکنه ... دلم نازکه ... نشکنش ...

باشه ؟!!!

من مردم ولی تو باورت نمی شه

تکونم می دی که بیدار شم

فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم

می بینی نفس نمی کشم ...ولی بازم باور نمی کنی

آنقدر محکم بغلم می کنی که گرمم بشه ... اما فایده نداره ...

من مردم ... ولی برای تو زنده ام

پس هر شب به این باغ بیا ... ولی گریه نکن

می خوام یه چیزی بهت بگم :

می دونی ؟

دوستت دارم ....

|+| نوشته شده توسط ملیحه در چهارشنبه ششم شهریور 1387 و ساعت 17:6 |
مي سپارمت به همان خدايي كه .....



می روم برای فردا هایم...

نمی دانم چه زمان پاهایم عزم بازگشت  کنند...

نمی دانم وقتی می روم لبخندی بدرقه ام می کند یا نه...

نمی دانم وقتی نیستم دلی دلتنگم می شود یا نه...

نمی دانم وقتی آمدنم دیر شود چشمی چشم انتظارم می ماند یا نه...

نه... هیچ نمی دانم .... تنها می دانم باید بروم...

مراقب دلت باش نکند گرمای تابستان بر دلت بنشیند...

نکند هر غریبه ی بی سر و پایی جا در دلت باز کند...

فدای دلت که بهاریست و چشمت که بهاریست...

باز هم می گویم ...

مراقب دلت باش....

می سپارمت .... به همان خدایی که مارا عاشق کرد ...




 

|+| نوشته شده توسط ملیحه در چهارشنبه ششم شهریور 1387 و ساعت 13:50 |
|+| نوشته شده توسط ملیحه در سه شنبه پنجم شهریور 1387 و ساعت 17:23 |
سخته....

.............


خيلي سخته آدم يكي رو دوست داشته باشه اما به خاطر اينكه مي‌ترسه از دستش بده بهش نگه دوست دارم.

خيلي سخته آدم يكي رو دوست داشته باشه اما اون قدر دوست داشتنش رو ندونه

خيلي سخته اوني كه دوسش داري كنارت باشه اما فرسنگ‌ها ازت دور باشه

خيلي سخته اوني كه دوسش داري رو وقتي ببيني قلب كوچيكت تندتند بزنه اما به خاطر اينكه نفهمه

سرتو بندازي پايين.

خيلي سخته وقتي داري با ذوق و شوق باهاش حرف مي‌زني اون فقط نگاه سرد و بي‌روحشو نثار قلب

عاشقت كنه.

خيلي سخته اوني رو كه دوسش داري رو ببيني كه داره با عشق ديگه‌اش صحبت مي‌كنه و وقتي تو با

قلب شكسته‌اش بهش نگاه كني اون سرشو برگردونه و محلت نذاره.

خيلي سخته وقتي بهش بگي دوست دارم اون به جاي اينكه بهت بگه من ديوانه وار مي‌خوامت فقط

نگاه يخ زده‌اش رو بهت بندازه و قلبت از سردي نگاش به خودش بلرزه.

خيلي سخته وقتي تمام حرف‌هاي عاشقونه‌اي كه يه روزي بهت مي‌زد رو بياد ازت پس بگيره و بگه از

اين به بعد بهم فكر نكن.

خيلي سخته يه روزي كه اون بهت مي‌گفت من فقط تو رو دوست دارم بفهمي كه نه ... اون به غير از تو

يكي ديگه رو داشته و يا اينكه قبل از تو به يكي ديگه ابراز علاقه كرده باشه و يكي ديگه رو دوست داشته.

 

چرا همه معشوقه‌ها به عاشق‌ها وفا نمي‌كنن....

 

وقتي كه بهت ابراز علاقه مي‌كنن فكر مي‌كني واقعاً دوستت دارن و به غير از تو به كسي ديگه نگاه

 

نمي‌كنن چه برسه كه فكر كنن به خاطر اينكه خودشون گفته‌ان كه من به غير از تو كسي رو دوست ندارم

 

و به غير از تو كسي رو نمي‌خوام ...

 

با اين حرف‌هاشون باعث مي‌شن بهشون اعتماد كني و كم كم قلبتون رو كه به كسي نداده بودين به اونا

 

بدين و ديوانه‌وار اون‌ رو دوست داشته باشي.

اما ....

 

بعد از يه مدت كوتاه بي‌هيچ دليلي و با حاشيه‌تراشي مي‌خواد تنهات بذاره مي‌گه اصلاً دوست نداره اصلاً

 

دروغ گفتم كه خيلي دوست دارم ... وقتي بهش بگي من نمي‌تونم بدون تو زندگي كنم .. من بدون تو

 

مي‌ميرم اون فقط مي‌گه همون جوري كه قبل از من داشتي زندگي مي‌كردي بعد از من هم مي‌توني

 

زندگي كن پس برو پي كارت. ..

و اين است خاصيت عشق ....

تنهايي و اصارت و غربت .....

|+| نوشته شده توسط ملیحه در سه شنبه پنجم شهریور 1387 و ساعت 10:25 |
مهربانترین مهربانان..........
به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن...

کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست..

اشکهای تو را پاک میکند و دستهایت را صمیمانه می فشارد..

تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت...

و اگر باور داشته باشی میبینی ستاره ها هم با تو حرف میزنن.

باور کن که با او هرگز تنها نیستی..

فقط کافیست عاشقانه به آسمان نگاه کنی...

|+| نوشته شده توسط ملیحه در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 16:29 |
قلب یخی...

 

روی قلب یخی زمان نوشتم: کاش کمی برای دلتنگی هایم می ایستادی

 

در ایستگاه متروک وقدیمی لحظه های خط خورده به گذشته های سبزی می نگرم که باران بود شکوفه بود

 

بهار بود لبخند بودو تو…..

 

تو که نبض لحظات سبزم بودی و حالا کمی دورتر برای تنهایی هایم دست تکان می دهی بی آنکه بدانی در

 

دفتر دلم چقدر خاطرات خط خورده دارم

 

باد دفتر دلم را ورق می زند پر از بیقراری پر از لحظه های چشم انتظاری

 

روزها هفته ها سالها…..

 

و زمان می گذرد

 

تنهاتر از همیشه ای که فکرش را نمی کردم به نانوشته های تو فکر می کنم که گفتی در دفتر دلت محفوظ

 

مانده

 

حالا از برای بیقراری هایم نه برای تو می نویسم تا شایدروزی غزل ماندگاری شوم که آواز هزار ققنوس را

 

روایت می کند:

 

خیال عشق برم داشت که فهمیدم تو آن معجزه ای نیستی که منتظرش بودم


 

|+| نوشته شده توسط ملیحه در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت 11:14 |
تو....

تو با اون نگاه گرمت توی قلب من نشستی

تو یه احساس قشنگی تو خود آرزو هستی

تو یعنی اوج یه رویا  بی نیاز از همه اما

من واست غرق نیازم  لبریز از عشق و تمنا

وقتی قهر می کنی قلبم می کنه پا در میونی

قهر و آشتیات قشنگه تو که از ما بهترونی

می گی تنها توی چشمم تو فقط اینجوری هستی

تو می گی دیدن من آینه خب خودت بگو کی هستی

نگو یه آدم ساده  واسه من فرشته ای تو

مثه واژه های ناب توی هر نوشته ای تو

نه سیاهی  نه سفیدی  تو خود رنگین کمونی

تو هوایی  نفسی تو  می میرم اگه نمونی

تو مثه معجزه هستی  واسه من از همه سر تر

تو به من بخشیدی خوبم  با نگات یه حس برتر

تو نگاهت عاشقونس  خیلی خیلی مهربونی

تو بتی من بت پرستم  می میرم اگه نمونی

تو یه قصه ی قشنگی واسه چشام لالایی

همه خوبیارو داری  ولی حیف

................................................................!!!
|+| نوشته شده توسط ملیحه در پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت 21:22 |
ترا...
ترا همیشه در قلب پر خونم یادگار داشتم و خواهم داشت

و این را بدان :

که هر گاه قلبم را پس از مرگم بشکافند

"نام تو " یاد تو   و خاطره ی تو

با من است....

|+| نوشته شده توسط ملیحه در شنبه پنجم مرداد 1387 و ساعت 19:32 |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ