X
تبلیغات
...:::با تو بودن را دوست دارم:::...
دوستت دارم مهربان من

امشب میخوام که بشینم از آرزوهام بنویسم

امشب میخواد قصه ی ما رو تا صبح بنویسه بنویسم

باورکن گریه هامو شادی کن که نمیبینی خنده هامو

گریه هامو بذار اول خنده هاتو بذار آخر

آرزوهامو تماشا کن که بی تو در چه حالن

آرزوت که عروس لحظه هات شم من دلیل لحظه لحظه خنده هات شم

آرزوم بود کمه کم منو ببینی به خدا یه ذره خوبیت بسه واسم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 11:6  توسط ملیحه | 

در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه کردم

در بي کسيم براي تو که همه کسم بودي گريه کردم

در حال خنديدن بودم که به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه کردم

در حين دويدن در کوچه هاي زندگي بودم که ناگاه به ياد لحظه هايي که بودي و اکنون نيستي

ايستادم و آرام گريه کردم
+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 20:17  توسط ملیحه | 

امشب به اندازه تمام دلتنگی ها شانه هایت را کم آورده ام

دور تا دور اتاقم را گشته ام

کجای این روزها سر از تقویم روی دیوارم بر می آوری

دوشنبه ؟؟

سه شنبه ؟؟

چشم هایم به مهمانی اشک ها می روند

انگشتانت را کم دارم تا…

تا...

دلم تنگ است

به اندازه تمام دنیا

تمام دنیا

دست هایت را می خواهم

گرمایشان را

سفتی سینه ات

جایگاه تمام خواب های شیرینم

آرامشم

بهشتم

کجای امشب مرا در آغوش می کشی

برای لحظه ای از آغوشت تمام نفسم را می دهم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 11:36  توسط ملیحه | 

نمیدانم از فراق تو بنالم یا از غریبی خودم؟

نمیدانم تو را بخوانم که برگردی یا خودم را دعا کنم که بیایم؟

از این بسوزم که نیستی یا از آن بنالم که چرا هستم؟

هیچ میگویی اسیری داشتی حالش چه شد؟

خستهء من نیمه جانی داشت

احوالش چه شد؟

دلم تنگ است نمیدانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی.

پریشان حالم و بی تاب میگریم و قلبم بی امان محتاج مهر توست.

نمیدانی چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم

من به دنبال تو همچون کودکی هستم


+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 18:37  توسط ملیحه | 

وقتي تو آمدي و دستت را به سويم دراز کردي ، گفتم

از قفس چه مي داني ؟ گفتي : آزادي

از تنهايي ؟ گفتي : همزباني

از محبت ؟ : عشق

از دوستي ؟ : صداقت

از بهار ؟ : طراوت

از سفر ؟ : انتظار

از جدايي ؟؟؟ : ....

باز هم گفتم جدايي ؟ سکوت تو مرا شکست و به گريه انداخت .

به چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو ...

تو آغوش به رويم گشودي و گفتي :جدايي ، هرگز ... بي تو من

می میرم


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 13:20  توسط ملیحه | 
صدای چک چک اشکهایت
را از پشت دیوار زمان می شنوم
و می شنوم که چه معصومانه
در کنج سکوت شب ‌،
برای ستاره ها
ساز دلتنگی می زنی
و من می شنوم
می شنوم هیاهوی زمانه را که
تو را از پریدن و پرکشیدن
باز می دارد آه ،
ای شکوه بی پایان
ای طنین شور انگیر
من می شنوم
به آسمان بگو
که من می شکنم !
هر آنچه تو را شکسته
و می شنوم

هر آنچه در سکوت تو نهفته

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 18:15  توسط ملیحه | 
دو دریچه ،دو نگاه ،دو پنجره ،دو رفیق ،دو همنشین ،دو حنجره

دو مسافر تو مسیر زندگی ،دو عزیز ،دو همدم همیشگی

با هم از غروب و سایه رد شدیم قصه ی عاشقی رو بلد شدیم

فکر میکردیم آخر قصه اینه جز خدا هیشکی ما رو نمیبینه

دو غریبه ،دوتا قلب دربه در ،دو تا دلواپس این چشمای تر

دوتا اسم ،دو خاطره ،دو نقطه چین ،دو تا دور افتاده ی تنها نشین

عاقبت جدا شدن دستای ما گمشدیم تو غربت غریبه ها

آخر اون همه لبخند و سرود چشم پر حسادت زمونه بود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 23:4  توسط ملیحه | 

وقتي رفتي همه چي رفت همه ي دلبستگي رفت

شب و روز من يكي شد حتي حس زندگي رفت

ديگه بي تو مرده بودم حرف مردم شده بودم

توي آغوش نبودت تو خودم گم شده بودم

وقتي رفتي تازه فهميدم چي بودي

براي من طپش زندگي بودي

وقتي رفتي ديگه اون پنجره خوابيد

وقتي رفتي آره رفتي ، رفتي

از تو مونده يادگاري واسه ي من بيقراري

خنده رو لبامه اما از دلم خبر نداري

نه تو بودي نه ترانه نه يه حرف عاشقانه

من مگه از تو چي خواستم فقط و فقط بهانه

وقتي رفتي همه چي رفت همه ي دلبستگي رفت

شب و روز من يكي شد حتي حس زندگي رفت

ديگه بي تو مرده بودم حرف مردم شده بودم

توي آغوش نبودت تو خودم گم شده بودم

وقتي رفتي تازه فهميدم چي بودي

براي من طپش زندگي بودي

وقتي رفتي ديگه اون پنجره خوابيد

وقتي رفتي آره رفتي ، رفتي
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 18:15  توسط ملیحه | 

امروز به اندازه تمام دلتنگي هايم شاعر مي شوم.

پيراهن غصه هايم را به تن مي کنم

و مي نويسم از تمام شمع هاي اميدي که در دالان قلبم خاموش مانده اند

و از پروانه هاي بي وفاي روزگار که با رفتنت آن ها مرا ترک گفته اند.

شاعر مي شوم

به اندازه اي که رنگ چشمان تو را در قاب نوشته هايم جاي دهم

و به آن ها بگويم امروز بي قرار تر از هميشه ام.

شاعر مي شوم به اندازه اي که لبخند تو را روي نوشته هايم بيابم

و ببينم آنها با حضور نامت در صفحات دفترم خوشحالند

و از نبودنت در صفحه روزگار نالان.

از تمام غصه هايي که پيچک وار ديواره قلبم را مچاله کرده اند

درمي يابم که شاعران بي قرارند.

بي قرار و محزون درست مثل ني و آن شاپرکي

که ديروز از پيرزن تنهاي قصه ها مي گفت.

شاعران تنهايند.

اين را امروز از باورهاي فرداهاي گذشته دانستم

از چشمان بي فروغشان که در فردا خشکيد.

پس من هم شاعر بودم.


و همه اينها يک بهانه دارد

بهانه من رفتن توست. تو مرا خيلي زود شاعر کردي...خيلي زود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 21:17  توسط ملیحه | 

خداوندا

با من بمان که ظلمت شب از راه می رسد....

وقتی که هیچ یاوری نیست و آسایش گریخته است

خدایا !

ای یاور بی کسان با من بمان !

در هر لحظه به حضور تو نیازمندم...

چه چیزی جز لطف تو می تواند ترس ها را در هم شکند ؟

چه کسی جز تو می تواند راهنما و پناه من باشد ؟

در روزهای ابری و آفتابی با من بمان......

از هیچ دشمنی نمی هراسم ...

چرا که تو در کنار منی  و پشت من و می دانم که در انتها

ایمان به تو نجات بخش من خواهد بود

خدای نورم از درگاه امیدبخشت ناامیدم مگردان

هنگامی که بر فرشته ی وحی فرمان دادی تا

کلامت را آرامش بخش وجودم کند...

آمین...

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 9:49  توسط ملیحه | 
 -  افلاطون میگه : اگه با دلت کسی یا چیزی رو دوست داشتی زیاد جدی نگیرش. چون کار دل دوست داشتنه...

درست مثل کار چشم که دیدنه ... ولی اگه کسی رو با عقلت دوست داشتی بدون داری چیزی رو تجربه می کنی

که اسمش عشق واقعیه !!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 18:25  توسط ملیحه | 

....................


من تمام عاشقانه ها را جدی گرفتم. برای هر که دلم را لرزاند کلبه ای ساختم حتی باحصیر،اره خسته ام ،دارم


برای تو می نویسم، خدا نکند تجربه کنی،درد بدیست شهر به شهر ، خانه به خانه هم پی درمانش بگردی،هر

چه بیشتر برگردی کمتر می یابی،سخت است تنهای تنها باشی،بعد کسی از روی ترهم یا اصلا از روی

مهربانی نگاهت کند،نا خواسته از صبح زود روبرویت بنشیند و برایت چند ساعتی حرفهای قشنگ بگوید و تو

مجبور باشی نگاهش کنی و حتی رویت نشود بگویی لااقل توی اتاق من لطفا نه، آن وقت روی لب یا توی دلش

کم کم می گوید حسود، و این اصلا خوب نیست.


سخت است وقتی شبی را که می خواهی دو کلام حرف غصه دار پاییزی در گلوی خاطراتت بچکانی آن را

عاشقانه تر از صبح جلوی چشمت تکرار کنند،چون اتاق من امن ترین جا برایآشکار کردن عشق است. دیوانگی

ام سرریز شده است از بس عاشق و معشوق های نمی دانم واقعی یا غیر واقعی از کنارم با تمسخر گذشتند

و من از عشق، تنها باران و رویا و چند تکه دست نوشته ای که در قلبم دارم که فقط برای آرزوهایم بوده.مردم از

بس مردم بی دلیل،لذت روزهای طولانی عاشقیشان را به رخ دردهای نهفته ی بیقرارم کشیدند. چه کنم؟توی

ذوقشان بزنم و فزیاد بکشم، به خدا من نمی خواهم چنین کنم یا حقیقتش نمی توانم اینها را بشنوم.یعنی اینها

می خواهند تعریف کنند یا دل مرا بسوزانند؟ اگر اولی هم درست باشد من دیگر طاقتش را ندارم، چرا همه فکر

میکنند من خوشبختم...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 10:30  توسط ملیحه | 

........................


می دونی؟

یه اتاق باشه ... گرم گرم ... روشن روشن ....

تو باشی منم باشم .

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید .... تو منو بغل کردی که نترسم

که سردم نشه نلرزم ......

میدونی ؟

تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار ....

پاهاتم دراز کردی ... منم اومدم نشستم جلوت... بهت تکیه دادم.....

دوتا دستاتو دور من حلقه کردی

بهت می گم : چشاتو می بندی ؟ می گی : آره

چشاتو می بندی ........

بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟ می گی : آره

و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم

آروم ... آروم ... قصه می گی

یه عالمه قصه ی بلندو طولانی که هیچوقت تموم نمی شه

می دونی ؟

می خوام رگمو بزنم

رگ خودمو .... دست چپمو .... يه حركت سريع ... يه ضربه ي عميق ... بلدي كه ؟

نه !. وای !!! تو که نمی بینی..

و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم

تو چشماتو بستی و نمی بینی..

من تیغ رو از جیبم در میارم .. نمی بینی که سریع می برم...

نمی بینی که خون فواره می کنه ...روی سنگهای سفید

و نمی بینی که دستم می سوزه

من لبمو گاز می گیرم که نگم آخ..

که تو چشماتو باز نکنی و نبینی

تو داری قصه می گی و هیچ چیز رو نمی بینی

من دارم دستمو نگاه می کنم

دست چپمو ... خون ازش میاد ...

می دونی ؟

دستمو می ذارم رو زانوهام ... خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگها

مسیرش قشنگه ...حیف که چشمات بسته است ... نمی بینی...

تو بغلم کردی نمی فهمی که سردم شده

محکم تر بغلم می کنی تا گرمم بشه...

می بینی که نامنظم نفس می کشم ...

تو دلت می گی : آخی ......

نفسم گرفت ... می بینی ولی محکم تر بغلم می کنی

سرد تر می شم ... می بینی که دیگه نفس نمی کشم ...

چشما تو باز می کنی و می بینی که من مردم ....

می دونی ؟

می ترسیدم خودمو بکشم ...

از سرد شدن ... از این هایی که مردن ... از خون دیدن ....

ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم...

مردن خوب بود ...

آروم آروم ... در کنار تو ... در آغوش تو ...

گریه نکن

من دیگه نیستم که ببوسمت ...

گریه نکن ...

دلم می شکنه ... دلم نازکه ... نشکنش ...

باشه ؟!!!

من مردم ولی تو باورت نمی شه

تکونم می دی که بیدار شم

فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم

می بینی نفس نمی کشم ...ولی بازم باور نمی کنی

آنقدر محکم بغلم می کنی که گرمم بشه ... اما فایده نداره ...

من مردم ... ولی برای تو زنده ام

پس هر شب به این باغ بیا ... ولی گریه نکن

می خوام یه چیزی بهت بگم :

می دونی ؟

دوستت دارم ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 17:6  توسط ملیحه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
Here I am
This is me
There's nowhere else on earth I'd rather be
Here I am
It's just me and you
Tonight we make our dreamss come true
It's a new world
It's a new start
It's alive with the beating of young hearts
It's a new day
It's a new plan
I've been waiting for you
Here I am
Here I am

Here we are
We've just begun
And after all this time, our time has come
Yeah, here we are
Still going strong
Right here in the place where we belong
Oh, it's a new world
It's a new start
It's alive with the beating of young hearts
It's a new day
It's a new plan
I've been waiting for you
Here I am
Oh, here I am
Right next to you
Here I am
And suddenly the world is all brand-new
Here I am






نوشته های پیشین
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
پیوندها
پاپ بی رپ
فروش سیدی های بدنسازی و کشتی کج
عشق های زیرزمینی
كلبه ي تنهايي من
عشق نا فرجام
سايه
روزي به سراغ من آيي كه نيستم (مريم گل)
من بي تو هيچم تو باور كن
امپراطور عشق
غمزده ي عشق
ريحانه ي عشق
غم يار
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM